![]() |
![]() |
|
|
روزی خواهم امد .و پیامی خواهم اورد در رگ ها .نور خواهم ریخت . و صدا در خواهم داد: ای سبد هاتان پر خواب !سیب اوردم .سیب سرخ خورشید . خواهم امد گل یاسی به گدا خواهم داد . زن زیبای جزامی را گوشواری دیگر خواهم بخشید کور را خواهم گفت :چه تماشا دارد باغ !
دوره گردی خواهم شد .کوچه ها را خواهم گشت . جار خواهم زد ای شبنم. شبنم. شبنم. رهگذری خواهد گفت : راستی را شب تاریکی است . کهکشانی خواهم دادش .
روی پل دخترکی بی پاست .دب اکبر را بر گردن او خواهم اویخت . هر چه دشنام از لب ها خواهم بر چید . هر چه دیوار از جا خواهم بر کند .
رهزنان را خواهم گفت : کاروانی امد بارش لبخند ! ا بر را پاره خواهم کرد . من گره خواهم زد چشمان را با خورشید . دل ها را با عشق .سایه ها را با اب .شاخه ها را با باد . و به هم خواهم پیوست .خواب کودک را با زمزمه زنجره ها .
.باد بادبادک ها را به هوا خواهم برد گلدان ها را اب خواهم داد . خواهم امد سر هر دیواری . مبخکی خواهم کاشت . پای هر پنجره ای شعری خواهم خواند .
اشتی خواهم داد . اشنا خواهم کرد راه خواهم رفت نور خواهم خورد دوست خواهم داشت .
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385ساعت 10:39 توسط سمیرا |
|
|
دل من می سوزد
که کبوتر ها را پر بستند که پر پاک پرستو را بشکستند و کبوتر ها را اه کبوترها را .... دل من در دل شب خواب پروانه شدن می بیند مهر در صبحدمان داس به دست خرمن خواب مرا می چیند.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت 8:56 توسط سمیرا |
|
|
دوباره یه روز دیگه خدا شروع شد چشمامو باز می کنم صبح شده اما اتاق تاریکه دیشب باز از اون خوابای اشفته دیدیم سر گرمی جدیدم شده خواب دیدین .اخ جون امروز نمی رم دانشگاه بلند می شم حوصله ندارم تختو مرتب کنم . یه دور تو خونه می زنم هیچ کس خونه نیست. تو اینه خودمو نگاه می کنم موهام چه قدر بلند شده چه قدر اشفتست از قیافه خودم خندم می گیره یه خنده تلخ یه اهنگ میزارم (حرفی از هم سفری نیست توی غم نامه بختم .......) یه چایی میریزم تلفن زنگ می زنه .گوشی رو بر می دارم نا ندارم بگم الو. مامان:الو .الو -سلام مامان:سلام چه طوری ؟ -دارم می میرم داد می زنه میگه : صددفعه گفتم یه چکاب کامل برو اما مگه گوش می دی. دوست دارم داد بزنم بگم که من روحم خستست من رو حم داره له میشه برای همین دارم می میرم اما نذاشته .این بغضی که تو گلومه نذاشته و نمی ذاره .یخ می کنم ... می لرزم... توان اینو ندارم که رو پاهام وایستم سرم گیج میره دوباره تلفن زنگ می زنه . دوستمه جواب نمیدم به درک بزار بره رو پیغام از پس دخترای با ظاهر خوب اما خراب دیدم خسته شد. با یکی از دوستام تماس می گیرم . دیروز قرار بور ببینمش اما مسابقه داشت و با دوستاش بود اخه مسابقش و با دوستاش بودنش از قرارش با من واجب تره . مامان وبابا فردا می خوان برن شمال زنگ می زنم یکی از دوستام دوست دارم فردا باهاش برم بیرون خیلی سرد برخورد می کنه میگه من با خواهرت نمی یام داد میزنم میگم مهم نیست .قطع می کنه دوست دارم بهش بگم مییاد اون روزی که تو قهر دلمو ببینی . چشماتو باز کنی تو حقیقتو ببینی .اما... با این کارش ثابت کرد که واقعنی واقعنی از من بدش مییاد . تا چشم به هم می زنم ۲-۳ ساعت می گذره . حوصله درس خوندن ندارم . زنگ می زنن . المیراست وقتی می یاد انگار خونه زلزله می یاد چقدر به خاطر شاد بودنش بهش حسودیم می شه دوباره شب می رسه رو تخت دراز کشیدم و به سقف نگاه می کنم خسته شدم .خسته شدم از پس به دروغ شنیدم که دیگران دوسم دارم .در حالیکه.... خسته شدم از پس ادعا دیدم . زندگیم خیلی یک نواخته . اخ که چقدر دلم می خواد از همه چی فرار کنم اما چه تمنای محالی دا رم خنده ام می گیرد
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت 8:35 توسط سمیرا |
|
|
خداوند چه واژه قشنگ و بزرگی
اما برای انسان ها غریبه .مگه نمی گن ( ان الله غفور الرحیم) می دونی یعنی چی ؟یعنی همانا خداوند بخشنده مهربان است پس چرا برای ما ادما این طور نیست پس چرا وقتی ادما طلب بخشش می کنند به در گاهش روی می ارند تا انس بگیرند ولی یه احساس گناه لعنتی یک لحظه رهاشون نمی کنه . پس چرا احساس تنهایی می کنیم .چرا با وجود اینکه دور و برمون شلوغه همه اطرافمون هستند احساس می کنیم خداوند نظاره گر ماست اما در عین حال تنهای تنهاییم بعضی وقت ها حس می کنیم حتی خدا هم دو ستمون نداره و بود ونبودمون حتی واسه اون که می گن از مادر مهربون تره بی تفاوت؟ مگه نمی گن خوشبختی یعنی قلبی به پاکی اب داشتن پس چرا با وجود اینکه سعی می کنیم خوش قلب باشیم اما احساس خوشبختی نمی کنیم ؟ می دونم بارها شنیدم که می گن :هنگامیکه با تند باد حوادث جهان دست بر گریبانی و با سر سختی طو فان زندگی در نبردی تا می توانی ایستادگی کن و انگاه که نه پای رفتنت ماند و نه پای ایستادن بنشین و صبر کن . اما صبر سخته ایستادگی سخته بخدا سخته چرا وقتی می خندیم برای چند لحظه خوش حالیم یه اتفاقی می افته که لذت اون خوشی را از ما می گیره چرا بعضی وقت ها پیش می اد که از همه متنفر می شیم تا حالا به این فکر کردید که ادما خیلی بد بختند شاید بعضی ها به دلخوشی های کاذب دنیا دلخوش باشن اما انسان خوش بخت و جود نداره.
در دل من چیزیست مثل یک بیشه نور مثل خواب دم صبح وچنان بی تابم که دلم می خواهد بدوم تا ته دشت .بروم تا سر کوه دورها . اوایی هست که مرا می خواند
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 16:43 توسط سمیرا |
|
|
حرف های دبگر باید گفت .
از جنس باد با نیم نگاهی به سایه های صامت شهر ابتنی در رود خانه فراموشی. به یاد چشم های خیس بابا . بوی سیگار بوی مامان .ترانه های بچگی و سایه های کودکی کاش پلی بود به خواب های گهواره امیدی نیست امیدی نیست . به انان که فکر می کردیم میدانند اسمان ابیست
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385ساعت 8:30 توسط سمیرا |
|
|
یک روز
شاید یک روز که افتاب گیسوی نقره ای دماوند پیر را نوازش می کند در یک غریو تندر بارانی در یک نسیم نوازش گر بهار
یک روز شاید همراه پرواز پرستو های عاشق واژه لبخند به سرز مین سو خته من باز گردد .
یک روز شاید امید کوبه در را بفشارد و سپیدی ها تمامی این سیاهی را پر کند
ان روز بر مردگان نیز سیاه نخواهم پوشید حتی بر عزیز ترینشان
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385ساعت 9:16 توسط سمیرا |
|
|
حرفی از هم سفری نیست توی غم نامه بختم کسی هم خونه من نیست تو روزای تلخ و سختم دل من حتی ندیده یه نشونی از یکرنگی سر را راه اون همیشه مردمن با دل سنگی عمرییه که شب و روزش دنبال یه قلب سادست میون حرف های کهنه دنبال یه حرف تازست اخه مردمی که دیده همشون نقش فریبن اونا با عشق و محبت خیلی وقته که غریبن دلاشون یخ زده تنها مایه غصه ودردن دستاشون مثل عروسک خالی از عاطفه .سردن اما چشم دل هنوزم دنبال یه مهربونه اون که تا اخر دنیا بدونه پیشش میمونه دیگه این تنهاامیده توروزای ناامیدی واسه پرکشیدن ازشب رسیدن به صبح و سفیدی
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385ساعت 22:7 توسط سمیرا |
|
|
یادت می یاد گفتم بهت ؟ اگه نمیشی مرحمم .تو رو خدا زخمم نشو که تیکه تیکست بدنم تو عین نا باوری ها تو هم شدی یه زخم نو هیچ نمی خوام مثل تو شم از جلوی چشام بروووووووووووووووووووو |
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم فروردین 1385ساعت 8:56 توسط سمیرا |
|
|
قول می دهم:
اگه یه روز چشمات پر از اشک شد و دنبال یه شونه گشتی که گریه کنی صدام کن. بهت قول نمیدم که ساکتت کنم .... اما قول میدم که پا به پات گریه کنم. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 19:25 توسط سمیرا |
|
|
امدی .چه زیبا گفتم دوستت دارم.چه صادقانه پذیرفتی.چه فریبنده اغوشم برایت باز شد.چه ابلهانه با تو خوش بودم.چه کودکانه همه وجودم شدی .چه زود نیازمندت شدم .چه حقیرانه واژه غریب خداحافظ به میان امد.چه بی رحمانه ومن سوختم.چه عاشقانه ولی من هنوز دوستت دارم غریبه
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سیزدهم فروردین 1385ساعت 14:19 توسط سمیرا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
هفته چهارم اردیبهشت 1385 هفته اوّل اردیبهشت 1385 هفته چهارم فروردین 1385 هفته سوم فروردین 1385 هفته دوم فروردین 1385 هفته اوّل فروردین 1385 |
| پیوندها |
|
سبا خاکستر محمد(مسخره ها) مهدی عشق یخی ارزو دل شکسته مری امراه قاصدک سارا ایدین حامد علی کشک و دوغ محمد و نغمه (2 کبوتر عاشق) ارش سعید عماد جوجو عسلی افشین ابوذر دل سوخته فرجاد |
|
RSS
|